دانلود عکس پروفایل اینستاگرام

عکس لو رفته

 آرسین:من یه برادر دو قلو دارم به اسم آترین!عکس لو رفته یه دیقه ازم بزرگ تره!دوقلو های همسانیم!از لحاظ ظاهری هیچ تفاوتی نداریم!هیچی!جوری که عکس مامان و بابا هم گاهی نمیتونن تشخیص بدن که کدوم آرسینه و کدوم آترین!فقط اخلاقامون با هم متفاوته!من خیلی شوخ و شیطونم ولی آترین خیلی مغرور و سرده!نمونه ی جوون شده ی به همراه عکس آقا بزرگ!به همین خاطرم آقا بزرگ خیلی دوستش داره!همیشه هر وقت اون یکی کارش گیر بود اون یکی برادر به جاش میرفت!اولین بار که توی مهمونی شرکت کردی آترینو ندیدی چون اون به شدت به کارش علاقه منده و خیلی جدی کار میکنه!اون رئیس شرکت خانوادگی ماست!شرکتی که پنج شعبه توی اروپا داره!این شرکت که در زمینه سایت عکس فعالیت می کند از زمان پدر آقا بزرگ نسل به نسل چرخیده تا رسیده به آترین!اون به خاطر جدیت و پشتکاری که داره تونسته شرکتو موفق تر از هر زمان دیگه ای بکنه!آترین خیلی کم پیش میاد که توی مهمونیا شرکت بکنه!هیچی رو با کارش عوض نمیکنه!هیچی!حتی یه خونه ی جدا گرفته که نزدیک شرکت باشه!مامان خیلی از دستش شکاره!بگذریم!هر دفعه خواستم بگم نشد!هی عکس طنز یه اتفاقی پیش میومد که یادم میرفت بهت بگم!این اواخر کارای شرکت حسابی زیاد شده بود و من چون معاون آترین بودم سرم حسابی شلوغ شد!!ولی نمیشد آموزش تو رو هم کنسل کرد!
واسه همین مثه وقتایی که به جای همدیگه میرفتیم اونو جای خودم فرستادم!این آخرا دیگه حسابی شک کرده بودی!حتی فکر میکردی من دوشخصیتیم!بچه ها مدام سرزنشم میکردن که چرا بهت نگفتم!نذاشتم کسی بهت بگه!چون میدونستم که اگه بفهمی خیلی ناراحت میشی!به عبارتی از عکس العملت میترسیدم!تمام ماجرا این بود!حالا تو مختاری که از دستم به خاطر پنهون کاری ناراحت و عصبانی باشی!
اخم فوق العاده عمیقی کرده بودم.جوری که عضلات صورتم درد گرفته بود!
توی چشماش براق شدم و گفتم:منو هالو گیر آوردی!
با قیافه ی مظلوم گفت:ببخشید!هر چی بگی حق داری!
یاد خودم افتادم که چرا یاد آرسین اخمو لبخند به لبم میاره ولی آرسین خندون مثه دوستمه!چه قدر به خودم لعنت فرستادما!
بلند شدم وایسادم!
آرسینم وایساد!رفتم جلوش!دستمو بالا آوردم!چشماشو به عکس جدید زمین دوخت!فک کرده سیلی میزنم!نخیر بدترش رو انجام میدم!دستمو جلو بردم و دماغشو گرفتمو و فشار دادم!!خخخخ!
آرسین:آی آی!نکن بچه!خوبه میدونی رو دماغم حساسم!آخ!نکن!
فشارو بیشتر کردم!
من:حالا سر منو گول میمالی؟!بدبختت میکنم!!
دماغشو پیچوندم!!
با تمام جونش داد زد:چیــ ـــز خـــ ـــوردم!ببخشیـــ ـــد!
من:آها حالا شد!
دماغشو ول کردم!!آخی قرمز شده دماغش!!
من:شانس آوردی که خیلی مهربونم و اصلا بلد نیستم قهر کنم و از کسی کینه به دل بگیرم!وگرنه باید تا یه ماه میومدی منت کشی!!
با یه حرکت بغلم کرد و گفت:دمت گرم!خیلی خوبی آتاناز!خیلی!فکر نمیکردم این قدر راحت کنار بیای!اگه میدونستم این قدر با منطقی ازاول بهت میگفتم!!
من:اه اه!خودتو بکش کنار ببینم!مثه کنه چسبیده به من!مگه تو زن نداری؟!میرم به سپیده میگما!
خودشو کشید کنار و گفت:سپیده میدونه من و تو مثه دوتا دوست خوبیم نه بیشتر!
لبخندی زدم و گفتم:بریم تا من با این پسر عمه ی تازه شناخته شده آشنا شم!!
ادامه دادم:ولی خدایی با هم مو نمیزنید!!من که واقعا فک کردم تو مشکل روانی داری!!
آرسین:دست شما درد نکنه!!
به سمتش براق شدم و گفتم:خفه!بیشتر از اینا حقته!تا یه ماه فحش میبندم به ریشت!!
آرسین:خدا به دادم برسه!
من:سپیده میدونه؟!
آرسین:آره!هم سپیده هم امیر هم دلسا!
من:بَـه!رفیقای ما رو باش!
آرسین:من نذاشتم بهت بگن!
من:خو خاک تو سر تو!
آرسین:تقصیر خودتم بود دیگه!اگه اون مهمونی که دانلود عکس مامان به خاطر آترین گرفته بود میومدی همه چیو میفهمیدی!!
من:همون مهمونی که بعد از امتحانات بود و منم نیومدم؟!
آرسین:آره!مامان به افتخار پسر بزرگش و موفقیت های شرکت یه مهمونی توپ گرفته بود!!
من:بـــ ـــعلــ ـــهــ!
فصل هفتاد و دوم

آقا بزرگ و آترین داشتن با هم درباره ی شرکت و پیشرفت هایی که تو این ده سال داشته حرف میزدن!
منم داشتم مثه این منگلا یه نگاه به آرسین مینداختم،یه نگاه به آترین!
پوووووف…ولی خدا رو شکر از شر این عذاب وجدان راحت شدما!آرسین یه دوست خیلی خوبه برام!مثه سپنتا!ولی آترین…
بیخیال!ترجیح میدم بهش فک نکنم!!
سپیده اومد پیشم!
سپیده:آتاناز؟!از دست ما ناراحتی؟!
کرمم گرفت یه ذره اذیتش کنم!!ها ها ها(خنده ی شیطانی مخصوص آتاناز!!)!
قیافمو عصبانی نشون دادم و گفتم:سپیده از تو دیگه انتظار نداشتم!خیر سرت 17 ساله با هم دوستیم!تا حالا دو تا موضوع خیلی مهم رو از من پنهون کردی.دارم به این هفده سال دوستی شک میکنم!
سپیده:به خدا آرسین نذاشت!همه رو قسم داده بود که بهت نگیم!میترسید از عکس العملت!!
من:اون شب که رفته بودیم شام بخوریم تو چرا آترینو دیدی تعجب کردی؟!تو که میدونستی یه داداش دو قلو داره!
سپیده:من از شباهت زیادی که به آرسین داشت کپ کرده بودم!دو قلو های همسان این طوری فتوکپی هم ندیده بودم!!
ادامه داد:اون شبی که با بچه ها همگی با هم رفتیم عکس خفن باغ بابای کیان،آرسین به سپنتا هم ماجرا رو گفت!سپن خیلی اثرار کرد که بهت بگه!دو سه بارم اومد جلو ولی آرسین گفت اگه قراره کسی بهش اون منم!چون اگه عکس العمل ناجوری نشون داد میتونم آرومش کنم!
من:خوبه که میدونه اگه عصبانی بشم غریبه و آشنا نمیشناسم!
سپیده:حالا ببخشید دیگه!
من:بیخی بابا!شما ها که کاری نکردین!
چشمامو ریز کردم ، لبخند خبیثی روی لبام نقش بست!
ادامه دادم:ولی تلافی این پنهون کاریو سر آرسین درمیارم!اون رهبر این پنهون کاریه!
سپیده با خنده بلند شد و رفت پیش مامانش نشست!
بلند شیم یه سر و گوشی تو این باغ آب بدیم!!
تا خواستم قدم اولو بردارم صدای آقا بزرگ متوقفم کرد!
آقا بزرگ:آتاناز!
من:بله آقا بزرگ!
آقا بزرگ:تو که با آترین آشنا نشده بودی!بهتره با پسر عمت آشنا بشی!
بابا من آشنا شدم!ولی با یه اسم دیگه!
با این حال گفتم:چشم!
رفتم و نشستم رو صندلی که کنار آترین بود!
همه داشتن یا میخوردن یا حرف میزدن!یا هر دو کار رو همزمان انجام میدادن!!
آترین:حتما از دست آرسین عصبانی هستی!
لحنش سرد و مغرور بود!خدایا آقا بزرگ رو جوون کردی نشوندی کنار ما؟!
من:نه بابا!من بلد نیستم کینه به دل بگیرم!بیخی!ولی تلافی میکنم!!جوری حالشو بگیرم که مرغای آسمون به حالش قهقهه بزنن!!
به دماغ سرخ شده ی آرسین اشاره کردم و گفتم:دماغشو میبینی!اون کار منه!جوری فشار دادم دماغشو که دست و پاش فلج شد!!
نگامو به چشمای قیر مانند آترین دوختم!اوه اوه!چشماش دارن قهقهه میزنن!
یه لبخند خییییلی محو رو لباش بود!
آترین:تو بینی آرسین رو فشار دادی؟!
با هیجان سرمو تکون دادم و گفتم:یس یس!!خیلی کیف میده نقطه ضعف یکی رو بدونی!!
چیزی نگفت!
وقت کردم قیافشو تحلیل کنم!هر چند همون آرسین خره ی خودمونه!
موهای مشکی مثل شب!اوخ اوخ!همیشه هم میده یا به عبارتی میدن بالا موهاشونو!
ابروهای پر و کشیده که وقتی اخم میکنه تو شلوارت شکوفه میکنی!چشمای درشت مشکی!من عاشق این قسمتم!!چشم مشکی خیلی دوس دارم!حتی از رنگ چشمای خودمم خوشم نمیاد!!
اونقدر مشکی بود که میتونستی توش غرق بشی!پوستش سفیده!البته نه از این سفید ماستیا!سفید درست و درمون!!دماغ و لبش هم متناسب و خوشگله!!هیچ فرقی،هیــ ـــچ فــرقی از نظر قیافه با آرسین نداره حتی یه تار مو!فقط آرسین خندونه و نیشش همیشه بازه ولی آترین اخماش همیشه بدون استثنا تو همه و مغرور و سرده!
از لحاظ قیافه فتوکپی همن،اون وقت از لحاظ اخلاق دو قطب متفاوت!!
من:میگم آترین!
سرشو برگردوند!
آترین:بله؟
من:تو که میدیدی من فک میکنم تو آترین نیستی و آرسینی چرا بهم نگفتی که آرسین نیستی و آترینی؟!!
چی گفتم!
آترین:آرسین باید بهت میگفت!خودش گند زد خودشم باید درست میکرد!
من:آها!
دوباره سرشو برگردوند و با کیان مشغول حرف زدن شد!
آترین…آترین…چه اسم خوشگلی!
سریع با گوشیم رفتم تو نت و سرچ کردم!
زیبا و پر انرژی!
جووووون!زیبا که هست عکس لامصب!بزار پر انرژیو از خودش بپرسیم!
من:آترین؟!
اینبار فقط نگام کرد که ینی بنال!!
نیشم باز شد و گفتم:تو پر انرژی هستی؟
گفتم الان تعجب میکنه ولی خیلی خونسرد گفت:معنی اسمم رو پیدا کردی؟
با چشمای گرد شده سرمو تکون دادم!
آترین:آره!هم زیبام هم پر انرژی!البته نه مثل تو که آوازه ی شیطنتات رو زبون تک تک بچه هاست!من واسه کارم انرژی میزارم!
من:تا حالا ندیده بودم کسی اینقدر عاشق کارش باشه!
آترین:این شرکت نسل به نسل چرخیده تا به من برسه!منم باید با تموم تلاشم اونو به بهترین درجات برسونم!آدم اگه عاشق کارش نباشه نمی تونه پیشرفت دانلود عکس پروفایل اینستاگرام کنه!هر چیزی عشق و علاقه میخواد تا بهت انگیزه و انرژی بده!!
از آدم مغرور و سردی مثه آترین بعیده که این جوری فیلسوفانه حرف بزنه!!الحق که شرکت خاندان امیریان حقشه!!
من:تو نمونه ی جوان شده ی آقا بزرگی!واقعا مایه افتخارشی!
بازم یه لبخند محو و سکوت!
خو عین آدم اون نیشتو بازکن دیگه!!گولاخ!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 21 فروردين 1395ساعت Array توسط نوشین  | 

ارسال نظر
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :